محمد بن حسين البيهقي
701
تاريخ بيهقى ( فارسي )
چون حديث سلجوقيان افتاده است 1 و امير غمناك مىباشد و مشغولدل بدين سبب و مىسازد 2 تا لشكر به نسا فرستد ، درين معنى خلوتى كرد و از هر گونه سخن مىرفت ، هر چه وزير مىگفت ، امير بطعنه 3 جواب مىداد . چون بازگشتيم ، خواجه با من خلوتى كرد و گفت « مىبينى آنچه مرا پيش آمده است ؟ يا سبحان اللّه العظيم 4 ! فرزندى از من چون عبد الجبّار با بسيار مردم از پيوستگان كشته و در سر خوارزم شدند تا اين خداوند لختى بدانست كه من در حديث خوارزم بىگناه گونه 5 بودهام . من بهر وقتى كه او را ظنّ افتد و خيال بندد پسرى و چندين مردم ندارم كه بباد شوند تا او بداند يا نداند كه من بىگناهم . و از آن اين تركمانان طرفهتر است 6 و از همه بگذشته 7 ، مرا بديشان ميل چرا باشد تا اگر بزرگ گردند پس از آن كه مرا بسيار زمين و دست بوسه دادهاند 8 ، وزارت خويش به من دهند ؟ ! به همه حالها 9 من امروز وزير پادشاهىام چون مسعود پسر محمود ، چنان دانم كه بزرگتر از آن باشم كه تا جمعى كه مرا بسيار خدمت كردهاند وزير ايشان باشم . و چون حال برين جمله باشد ، با من دل 10 كجا ماند و دست و پايم كار چون كند و رأى و تدبيرم چون فراز آيد ؟ 11 » گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، اين برين جمله نيست . دل به چنين جايها نبايد برد ، كه چون بددل 12 و بدگمان باشد و چندين مهم پيش آمده است ، راست نيايد 13 . گفت : اى خواجه ، مرا مىبفريبى ؟ نه كودك خردم . نديدى كه امروز چند سخن بطعنه رفت ؟ و دير است 14 تا من اين مىديدم و مىگذاشتم 15 ، امّا اكنون خود از حد مىبگذرد 16 . گفتم : خواجه روا دارد 17 ، اگر من اين حال به مجلس عالى رسانم ؟ گفت : سود ندارد كه دل اين خداوند تباه كردهاند 18 . اگر وقتى سخنى رود ازين ابواب ، اگر نصيحتى راست چنان كه از تو سزد و آنچه از من دانى براستى باز نمائى ، روا باشد و آزاد مردى كرده باشى . گفتم : نيك آمد . « از اتّفاق را 19 امير خلوتى كرد و حديث بلخ و پسران على تگين و خوارزم و سلجوقيان مىرفت . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، مهمّات را نبايد گذاشت كه انبار 20 شود ، و خوار گرفتن 21 كارها اين دلمشغولى 22 آورده است . يكچندى دست از طرب كوتاه بايد كرد و تن به كار داد و با وزير رأى زد . امير گفت : « چه مىگويى ؟ اين همه از وزير خيزد كه با ما راست نيست » و درايستاد 23 و از خواجهء بزرگ گلهها كردن